امروز یک شعر بی نظیر دیگه از استاد ابتهاج براتون می نویسم .امیدوارم لذت ببرید


باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم

آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم 


خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست

تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم 


خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست

از چشم من ببین که چو غوغاست در دلم 


من نای خوش نوایم و خاموشم ای دریغ 

لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم 


دستی به سینه ی من شوریده سر گذار

بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم 


زین موج اشک تفته و طوفان آه سرد 

ای دیده هوش دار که دریاست در دلم 


باری امید خویش به دلداری ام فرست

دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم 


گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز

صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم