X
تبلیغات
اشعار سایه - هوشنگ ابتهاج
اشعار سایه - هوشنگ ابتهاج
 

مهی که مزد وفای مرا جفا دانست

دلم هر آنچه جفا دید ازو وفا دانست


روان شو از دل خونینم ای سرشک نهان 

چرا که آن گل خندان چنین روا دانست


صفای خاطر آیینه دار ما را باش

که هر چه دید غبار غمش صفا دانست


گرم وصال نبخشند خوشدلم به خیال

که دل به درد تو خو کرد و این دوا دانست


تو غنچه بودی و بلبل خموش غیرت عشق

به حیرتم که صبا قصه از کجا دانست


ز چشم سایه خدا را قدم دریغ مدار

که خاک راه تو را عین توتیا دانست



برچسب‌ها: توتیا, مهی که مزد وفای مرا جفا دانست, چرا که آن گل خندان چنین روا دانست, گرم وصال نبخشند خوشدلم به خیال, ز چشم سایه خدا را قدم دریغ مدار
[ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 14:35 ] [ ]

صد ره به رخ تو در گشودم من

بر تو دل خویش را نمودم من


جان مایه ی آن امید لرزان را

چندان که تو کاستی، فزودم من


می سوختم و مرا نمی دیدی

امروز نگاه کن که دودم من


تا من بودم نیامدی، افسوس!

وانگه که تو آمدی، نبودم من



برچسب‌ها: دیر, صد ره به رخ تو در گشودم من, جان مایه ی آن امید لرزان را, می سوختم و مرا نمی دیدی, وانگه که تو آمدی
[ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 ] [ 17:51 ] [ ]

دل می ستاند از من و جان می دهد به من

آرام جان و کام جهان می دهد به من


دیدار تو طلیعه ی صبح سعادت است

تا کی ز مهر طالع آن می دهد به من


دلداده ی غریبم و گمنام این دیار

زان یار دلنشین که نشان می دهد به من


جانا مراد بخت و جوانی وصال توست

کو جاودانه بخت جوان می دهد به من


می آمدم که حال دل زار گویمت

اما مگر سرشک امان می دهد به من


چشمت به شرم و ناز ببندد لب نیاز

شوقت اگر هزار زبان می دهد به من


آری سخن به شیوه ی چشم تو خوش ترست

مستی ببین که سحر بیان می دهد به من


افسرده بود سایه دلم بی هوای عشق

این بوی زلف کیست که جان می دهد به من



برچسب‌ها: شرم و شوق, دل می ستاند از من, دیدار تو, بوی زلف, چشم تو
[ جمعه یازدهم اسفند 1391 ] [ 11:12 ] [ ]

زين گونه‌ام كه در غم غربت شكيب نيست

گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست

جانم بگير و صحبت جانانه‌ام ببخش

كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست

گم گشته‌ی ديار محبت كجا رود؟

نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد

ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیست

در كار عشق او كه جهانیش مدعی است

اين شكر چون كنیم كه ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد كمال یافت

وین بخت بین كه از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش كن ای سرو خوش خرام

كاین سوز دل به نـاله‌ی هر عندليب نيست


* این شعر را محمد اصفهانی نیز اجرا کرده است.




برچسب‌ها: بی نشان, زين گونه‌ام كه در غم غربت شكيب نيست, جانم بگير و صحبت جانانه‌ام ببخش, گم گشته‌ی ديار محبت كجا رود, عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد
[ چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ] [ 13:10 ] [ ]
دیروز دلم خیلی گرفته بود . گفتم همیشه میگن فال حافظ ، حالا این بار من بیام و از کتاب سایه بزرگ (هوشنگ ابتهاج) یه فال بگیرم . شعر جالبی اومد. گفتم بیام و اینجا قرارش بدم. حال و هوای من رو که خیلی عوض کرد.امیدوارم لذت ببرید.


دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن

من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن


به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای

دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن


دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست

ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن


ز روزگار میاموز بی وفایی را

خدای را که دگر ترک بی وفایی کن


بلای کینه ی دشمن کشیده ام ای دوست

تو نیز با دل من طاقت آزمایی کن


شکایت شب هجران که می تواند گفت

حکایت دل ما با نی کسایی کن


بگو به حضرت استاد ما به یاد توایم

تو نیز یادی از آن عهد آشنایی کن


نوای مجلس عشاق نغمه ی دل ماست

بیا و با غزل سایه همنوایی کن


* این شعر را استاد هوشنگ ابتهاج برای استاد حسن کسایی سروده است.

حسن کسائی (۳ مهر ۱۳۰۷، اصفهان - ۲۵ خرداد ۱۳۹۱، اصفهان) از استادان برجستهٔ موسیقی ایرانی و نوازندهٔ سرشناس نی بود. به واقع می توان استاد حسن کسایی را همراه با استاد جلیل شهناز (نوازنده تار) برترین موسیقی دانان و نوازندگان ایران دانست.

استاد حسن کسایی در ۲۵ خرداد ۱۳۹۱ درگذشت. روحش شاد.



برچسب‌ها: استاد حسن کسایی, دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن, حکایت دل ما با نی کسایی کن, فال حافظ, استاد جلیل شهناز
[ جمعه بیست و چهارم آذر 1391 ] [ 11:40 ] [ ]

به من ز بوی تو باد صبا دریغ نکرد

ز آشنا نفس آشنا دریغ نکرد


چو غنچه تنگ دلی هرگزش مباد آن گل

که بوی خوش ز نسیم صبا دریغ نکرد


صفای آیینه ی روی آن پری وش باد

که با شکسته دلان از صفا دریغ نکرد


جفا ز بخت بد خویش می کشم من زار

وگرنه یار به من از وفا دریغ نکرد


حبیب من چه بهشتی طبیب مشفق بود

که دید درد مرا و دوا دریغ نکرد


همیشه بر سر او سایبان دولت باد

که سایه از سرما چون هما دریغ نکرد


چه بخت بود که آن سر کشیده سرو بلند

ز آب دیده ی من خاک پا دریغ نکرد


بر آستان نظر اشک پرده دار دل است

بیا که دیده ی من از تو جا دریغ نکرد


از آن لب شکرینم به بوسه ای بنواز

که سایه با تو چو نی از نوا دریغ نکرد



برچسب‌ها: سایه هما, به من ز بوی تو باد صبا دریغ نکرد, که سایه از سرما چون هما دریغ نکرد, بر آستان نظر اشک پرده دار دل است, از آن لب شکرینم به بوسه ای بنواز
[ چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 ] [ 12:3 ] [ ]

دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود

هوا گرفته ی عشق از پی هوس نرود

به بوی زلف تو دم می زنم درین شب تار

وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود

چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم

که یاد باغ بهشتش درین قفس نرود

 

نثار آه سحر می کنم سرشک نیاز

که دامن توام ای گل ز دسترس نرود

دلا بسوز و به جان بر فروز آتش عشق

کزین چراغ تو دودی به چشم کس نرود

فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است

که کار دلبری گل ز خار و خس نرود

دلی که نغمه ی ناقوس معبد تو شنید

چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرود

بر آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر

که هر که پیش تو ره یافت بازپس نرود



برچسب‌ها: سرشک نیاز, دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود, نثار آه سحر می کنم سرشک نیاز, دلی که نغمه ی ناقوس معبد تو شنید, که کار دلبری گل ز خار و خس نرود
[ سه شنبه چهاردهم آذر 1391 ] [ 11:2 ] [ ]

گر چشم دل بر آن مه آیینه رو کنی

سیر جهان در آینه ی روی او کنی


خاک سیه مباش که کس برنگیردت

آیینه شو که خدمت آن ماهرو کنی


جان تو جلوه گاه جمال آنگهی شود

کایینه اش به اشک صفا شست و شو کنی


خواب و خیال من همه با یاد روی توست

تا کی به من چو دولت بیدار رو کنی


درمان درد عشق صبوری بود ولی

با من چرا حکایت سنگ و سبو کنی


خون می چکد ز ناله ی بلبل درین چمن

فریاد از تو گل، که به هر خار خو کنی


دل بسته ام به باد، به بوی شبی که زلف

بگشایی و مشام مرا مشکبو کنی


اینجاست یار گم شده گرد جهان مگرد

خود را بجوی سایه اگر جست و جو کنی



برچسب‌ها: یار گم شده, گر چشم دل بر آن مه آیینه رو کنی, خواب و خیال من همه با یاد روی توست, اینجاست یار گم شده گرد جهان مگرد, فریاد از تو گل که به هر خار خو کنی
[ دوشنبه سیزدهم آذر 1391 ] [ 10:39 ] [ ]

چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم

بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم


بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند

من هنوز آرزوی فرصت پرواز کنم


خار حسرت زندم زخمه به تار دل ریش

چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم


بلبلم ، لیک چو گل عهد ببندد با زاغ

من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم


سرم ای ماه به دامان نوازش بگذار

تا در آغوش تو سوز غزلی ساز کنم


به نوایم برسان زان لب شیرین که چو نی

شکوه های شب هجران تو آغاز کنم


با دم عیسوی ام گر بنوازی چون نای

از دل مرده بر آرم دم و اعجاز کنم


بوسه می خواستم از آن مه و خوش می خندید 

که نیازت بدهم آخر ، اگر ناز کنم 


سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش

خیز تا قصه ی آن سرو سرافراز کنم



برچسب‌ها: حسرت پرواز, چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم, بلبلم, لیک چو گل عهد ببندد با زاغ, بوسه می خواستم از آن مه و خوش می خندید, سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش
[ جمعه نوزدهم آبان 1391 ] [ 10:44 ] [ ]

بیا که بار دگر گل به بار می آید

بیار باده که بوی بهار می آید


هزار غم ز تو دارم به دل، بیا ای گل

که گل شکفته و بانگ هزار می آید


طرب میانه ی خوش نیست با منش چه کنم

خوشا غم تو که با ما کنار می آید


نه من ز داغ تو ای گل به خون نشستم و بس

که لاله هم به چمن داغدار می آید


دل چو غنچه ی من نشکفد به بوی بهار

بهار من بود آن گه که یار می آید


نسیم زلف تو تا نگذرد به گلشن دل

کجا نهال امیدم به بار می آید


بدین امید شد اشکم روان ز چشمه ی چشم

که سرو من به لب جویبار می آید


مگر ز پیک پرستو پیام او پرسم

وگرنه کیست که از آن دیار می آید


دلم به باده و گل وا نمی شود، چه کنم

که بی تو باده و گل ناگوار می آید


بهار سایه تویی ای بنفشه مو باز آی

که گل به دیده ی من بی تو خار می آید 



برچسب‌ها: پیام پرستو, بیا که بار دگر گل به بار می آید, بهار سایه تویی ای بنفشه مو باز آی, طرب میانه ی خوش نیست با منش چه کنم, بدین امید شد اشکم روان ز چشمه ی چشم
[ شنبه یکم مهر 1391 ] [ 12:23 ] [ ]
ای فرستاده سلامم به سلامت باشی

غمم آن نیست كه قادر به غرامت باشی


گل كه دل زنده كند بوی وفایی دارد

تو مگر صاحب اعجاز و كرامت باشی


خانه ی دل نه چنان ریخته از هم كه در او

سر فرود آری و مایل به اقامت باشی


دگرم وعده ی دیدار وفایی نكند

مگر ای وعده ، به دیدار قیامت باشی


شبنم آویخت به گلبرگ كه ای دامن چاک

سزدت گر همه با اشک ندامت باشی


می كنم بخت بد خویش شریک گنهت

تا نه تنها تو سزاوار ملامت باشی


ای كه هرگز نكند سایه فراموش تو را

یاد كردی به سلامم به سلامت باشی



برچسب‌ها: اشک ندامت, ای فرستاده سلامم به سلامت باشی, سزدت گر همه با اشک ندامت باشی, ای که هرگز نکند سایه فراموش تو را, یاد کردی به سلامم به سلامت باشی
[ سه شنبه هفتم شهریور 1391 ] [ 10:14 ] [ ]

چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت

نامهربان من که به ناز از برم گذشت


چون ابر نوبهار بگریم درین چمن

از حسرت گلی که ز چشم ترم گذشت


منظور من که منظره افروز عالمی ست

چون برق خنده ای زد و از منظرم گذشت


آخر به عزم پرسش پروانه شمع بزم

آمد ولی چو باد به خاکسترم گذشت 


دریای لطف بودی و من مانده با سراب

دل آنگهت شناخت که آب از سرم گذشت


منت کش خیال توام کز سر کرم

همخوابه ی شبم شد و بر بسترم گذشت 


جان پرورست لطف تو ای اشک ژاله ، لیک

دیر آمدی و کار گل پرپرم گذشت


خوناب درد گشت و ز چشمم فرو چکید

هر آرزو که از دل خوش باورم گذشت


صد چشمه اشک غم شد و صد باغ لاله داغ

هر دم که خاطرات تو از خاطرم گذشت


خوش سایه روشنی است تماشای یار را

این دود آه و شعله که بر دفترم گذشت



برچسب‌ها: خاکستر, چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت, آمد ولی چو باد به خاکسترم گذشت, جان پرورست لطف تو ای اشک ژاله لیک, صد چشمه اشک غم شد و صد باغ لاله داغ
[ پنجشنبه دوم شهریور 1391 ] [ 11:0 ] [ ]

رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم

آشنای تو دلم بود و به دست تو سپردم 


اشک دامان مرا گیرد و در پای من افتد

که دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم


شرمم از آینه ی روی تو می آید اگر نه 

آتش آه به دل هست نگویی که فسردم


تو چو پروانه ام آتش بزن ای شمع و بسوزان

من بی دل نتوانم که به گرد تو نگردم


می برندت دگران دست به دست ای گل رعنا

حیف من بلبل خوش خوان که همه خار تو خوردم


تو غزالم نشدی رام که شعر خوشت آرم

غزلم قصه ی دردست که پرورده ی دردم 


خون من ریخت به افسونگری و قاتل جان شد

سایه آن را که طبیب دل بیمار شمردم



[ پنجشنبه پنجم مرداد 1391 ] [ 12:49 ] [ ]

همه چیز درباره

امیرهوشنگ ابتهاج (سایه)
 

امیرهوشنگ ابتهاج (هـ. الف. سایه) شاعر و ادیب
- متولد ۱۳۰۶ رشت
- پایان تحصیلات متوسطه در زادگاه
- چاپ اولین مجموعه اشعار با نام "نخستین نغمه ها" در رشت ۱۳۲۵ كه در قالب شعر كلاسیك بود
- انتشار مجموعه "سراب" نخستین تجربه در زمینه شعر نو ۱۳۳۰ انتشارات صفى على شاه
- انتشار اولین مجموعه از سیاه مشق دربرگیرنده شعرهاى ۲۵ تا ۲۹
- انتشار مجموعه "شبگیر" ۱۳۳۲ نشر توس و زوار
- انتشار مجموعه "زمین" ۱۳۳۴ انتشارات نیل
- "چند برگ از یلدا" مجموعه شعر، تهران ۱۳۳۴
- "یادگار خون سرو" ۱۳۶۰
- انتشار مجموعه "سیاه مشق" ۱ و ۲ و ۳ شامل مجموعه غزلیات، رباعى ها، مثنوى ها، دوبیتى و قطعه
- سرپرست واحد موسیقى رادیو حدفاصل ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۶
- مدیر برنامه هاى جاودان موسیقى رادیو: گل هاى تازه و گلچین هفته
- پایه گذار گروه موسیقى چاووش
متشكل از بهترین موسیقیدانان مركز حفظ و اشاعه، محمدرضا لطفى، شجریان و... كه سروده هاى انقلابى اش درآستانه انقلاب، بر حافظه همگان نقش بسته است.
 

- سرودن ترانه هاى جاویدانى همچون "تو اى پرى كجایى" با صداى قوامى و دیگران
- انتشار مجموعه "آینه در آینه" گزیده اشعار به انتخاب دكترمحمدرضا شفیعى كدكنى ۱۳۶۹ كه تاكنون از چاپ دهم نیز گذشته است.
- تصحیح دیوان حافظ با نام "حافظ به سعى سایه" كه از معتبرترین تصحیحات دیوان خواجه است.
درباره شعر گفته اند كه باید انعكاس صداى روزانه باشد. سایه اى از واقعیت بنماید و فراتر از زمان و زمانه خود پیش برود. دراین تعریف مسلماً شعر شعراى بسیارى از دوران معاصر گنجانده مى شود. با این همه اما در میان نام هاى ریز و درشتى كه در صد سال اخیر سنگ بزرگ شعر را به پیش كشانده اند، نام هایى هستندكه هم عوام مى شناسندشان و هم خواص. هوشنگ ابتهاج یا به قول خودش (ه- .ا.سایه) در این میان شاید زبانزدترین و سرشناس ترین شاعر دوران ما باشد. كسى كه بزرگان ادب و ادبیات اورا "حافظ زمانه" نامیده اند به قدرى در میان لایه ها و طبقات گوناگون مردم و جامعه كاهش نفوذ داشته كه از امى وعامى تا ملا و مكلا مى شناسندش و شعرش را از برند.
این البته هنر اوست. هنر والاى فرزند زمان خویشتن بودن ودر زمانهاى فرار و زیستن.
شعر ابتهاج آینه اى را مى ماندكه شاید تا نسل ها بعد بشود خود را درقاب كلماتش دید.
شعر ابتهاج داراى ابعاد و گستردگى بسیار است. ابتهاج از شعر به اشكال گوناگون استفاده مى كند. چنانكه زمانى شعر او داراى پیچیدگى هاى زبانى و هنرى است و زمانى دیگر براى بیان افكارش از شعر استفاده مى كند. گاهى شعر براى ابتهاج نقش یك رسانه را دارد كه آگاهى مى دهد و گاهى تصویر وتصاویر ذهن خلاق و بسیط اوست. به یك معنا امیر هوشنگ ابتهاج یا همان ه-. ا.سایه با شعر زندگى كرده . شعر هم هنر اوست و هم ابزار اوبه عنوان یك روشنفكر كه در اجتماع اثرگذارى مى كند. با این وصف ابتهاج شعر را از زوایاى متعدد مى بیند و از هر زاویه هم با آن یك نوع برخورد مى كند. گاه دقت او در خدمت ترانه است، ترانه هایى كه به حافظه تاریخى مردم گره خورده اند مثل "تو اى پرى كجایى" و گاه ذوق اش حسرت جوانى و حكمت پیرى را متصور مى شود و گاه شعرش اندرز است و آگاهى. در واقع شعر ابتهاج منشورى است از هر زاویه كه درنور قرار مى گیرد به یك رنگ در مى آید و این همان ویژگى است كه شعر حافظ و شور مولانا را جاودانه كرده است. از این منظر شایدعنایت ابتهاج به غزل و قصیده ارادت او به حافظ است. گرچه شور مولانا در میان اغلب غزل هاى او موج مى زند.
ارادت و جان نثارى ابتهاج به حافظ را مى توان در كتاب ژرف و گرانبارش "حافظ به سعى سایه" دید. كه در آن نگاه پژوهنده یك شاعر مسلط و بسیط بر غزل و قصیده وكلام را مى بینیم كه توانسته با اعراب گذارى هاى دقیق و مطنطن و قیاس نسخه هاى متعدد خطى اختلاف میان نسخ گوناگون را كشف كند و با درك وآشكار ساختن واژه هاى مشكوك موضوعات پیش پا افتاده حافظ شناسان را رفع و رجوع كند ونگاهى تازه به همراه درایتى تمام ناشدنى و زوال ناپذیر حافظ پژوهان عرضه كند. از این نظر "حافظ به سعى سایه" نقطه پایانى براى بسیارى از مباحث حافظ پژوهشى و نقطه آغازى براى مباحث تازه است.
شاید بتوان مدعى شد كه درمیان تمام قالب هاى شعر فارسى، ارادت ابتهاج به غزل بیش از سایر قالب هاست. چه غزل ازمنظر او بامفاهیم بلندى كه ایرانى جماعت قرنها با آن زیسته است و با آن نفس كشیده از قبیل عشق و رندى و قلندرى و ملامت ومرگ آگاهى و... در آمیخته است وآنقدر این كلمه جامد نزد شاعران، شخصیتى دارد كه رفتار خاص خود را مى طلبد.
هنر ابتهاج و همقطارانش در مورد غزل آن است كه آنها غزل را از روح بى زمان ایرانى اش خالى كرده اند و روح زمانمند خود را بر آن دمیده اند و از این منظر شاید ابتهاج با اشعار نئوكلاسیك سیاسى - عرفانى اش تلاش مى كند تا پیش از آنكه شاعر بودن خود را به رخ مخاطب بكشد، انسان بودن و انسان قرن بیست و یكمى بودن خودرا به غزل بدمد و به دلیل ارج نهادن او به روح ایرانى غزل است كه همه و همه او را مى شناسند یا لااقل شعرى از او شنیده اند و شعرى از او خوانده اند.
 

ممكن است گفته شود كه دلیل نفوذ اشعار ابتهاج در میان طبقات مختلف اجتماعى و دو، سه نسل گذشته و امروز توسل خوانندگان موسیقى به اشعار اوست. این جمله غلطى نیست و ادعاى بى راهى نمى نماید. اما باید اضافه كرد كه تسلط و مهارت وشناخت ابتهاج بر موسیقى چنان است كه با اشعارش بارها به موسیقیدانهاى ایرانى بویژه موسیقیدانان سرشناسى چون محمدرضا شجریان و لطفى و... جهت واقعى را نمایانده. و این كار او نه از طریق زد و بند و نصیحت ونقد و غیره كه تنها از طریق همان شعر صورت پذیرفته است.
ابتهاج راهبر گروه چاووش یكى از مهمترین گروه هاى موسیقى در آستانه انقلاب مردمى ایران بود كه با حضور كسانى چون لطفى ، علیزاده، مشكاتیان، شجریان و... ماندگارترین تصنیف ها وترانه هاى انقلابى بعداز مشروطه را رقم زد. و یكى از دلایل مراجعه بسیار هنرمندان و موسیقیدانان و موسیقى شناسان به اشعار ابتهاج، روح موسیقیایى نهفته در اشعار اوست. چنانكه همایون خرم آهنگساز معروف برنامه گلها كه با ترانه هاى ابتهاج آهنگ ساخته، دلیل اصلى استفاده موسیقیدانان از اشعار ابتهاج را منبع سرشار والهام دهنده این اشعار به موسیقى دانان مى داند. و ابتهاج پیش از آنكه شاعر باشد اهل موسیقى است و مى داند كه كلام آهنگ و نت و ریتم و ملودى قوى تر و نافذتر از كلمه است و به همین علت اغلب اشعارش در موسیقى غرق است. و جالب آن است كه در منزل این بزرگمرد ادبیات معاصر ما، بیش از آن كه سخن از شعر و شاعرى در میان باشد، صحبت از موسیقى و بحث درباره آن است كه سایه چه موسیقى كلاسیك غربى و چه موسیقى كلاسیك ایرانى را به غایت عمیق و درست مى شناسد.
دراین سراى بى كسى، كسى به در نمى زند ‎/ به دشت پر ملال ما پرنده پر نمى زند ‎/ یكى ز شب گرفتگان چراغ بر نمى كند‎/ كسى به كوچه سار شب در سحر نمى زند‎/ نشسته ام در انتظار این غبار بى سوار‎/ دریغ كز شبى چنین سپیده سر نمى زند‎/ دل خراب من دگر خرابتر نمى شود‎/ كه خنجر غمت از این خرابتر نمى زند‎/ گذرگهى است پر ستم كه اندرو به غیر غم ‎/ یكى صداى آشنا به رهگذر نمى زند‎/ چه چشم پاسخ است از این دریچه هاى بسته ات؟‎/ برو كه هیچ كس ندا به گوش كر نمى زند‎/ نه سایه دارم و نه بر، بیفكنندم و سزاست‎/ اگرنه، بر درخت تر كسى تبر نمى زند
امیرهوشنگ در سال ۱۳۰۶ در رشت به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایى را در این شهرسپرى كرد و سپس به تهران آمد و دوره دبیرستان را در تهران گذرانید. آثار او كه "سایه" تخلص مى كنداز بدو شروع به شاعرى مورد توجه اهل ادب قرار گرفت و سخن منظوم او به تدریج در مطبوعات كشور منتشر شد تا آنكه هرچندگاه مجموعه اى از این آثار به طور مدون طبع گردید.
ابتهاج شعر گفتن را خیلى زودتر از تصور ما آغاز كرده است. اووقتى هنوز در دبیرستان تحصیل مى كرد اولین مجموعه شعرش را منتشر كرد. سایه در قالب غزل شاعرى شناخته شده و محبوب است كه خوب مى داند چطور از واژه ها وتركیبات در این قالب استفاده كند. او شعرهاى ماندگار بسیارى هم در قالب تازه و شعر نو سروده است. درونمایه هاى حسى شعر او در بسیارى از موارد با مضامین اجتماعى پیوند خورده است. یكى از نمونه هاى خوبى كه دغدغه هاى اجتماعى شعر سایه را نشان مى دهد، شعر "كاروان" است كه هنوز خیلى از بزرگترهاى مان جوانهاى دهه سى و چهل، آن را از حفظ مى خوانند:
دیریست گالیا!‎/درگوش من فسانه دلدادگى مخوان!‎/دیگر زمن ترانه شوریدگى مخواه!‎/دیر است گالیا! به ره افتاده كاروان.‎/عشق من و تو؟... آه‎/این هم حكایتى است‎/اما، درین زمانه كه درمانده هركسى‎/از بهر نان شب‎/دیگر براى عشق و حكایت مجال نیست.‎/...
درواقع ابتهاج یكى از مطرح ترین و بهترین شعر سرایان معاصر است كه گرچه در قالب هاى كلاسیك در قله نشسته است اما در زمینه هاى مختلف شعر نو نیمایى نیز اشعارى والا و توانا سروده است. سایه یك نو اندیش غزلسراست و دراین راه و روال، در بین معاصران همتایى ندارد.
سایه در سایه بهره گیرى بجا و بهنجار از ناب ترین و زلالترین شاخه جریان غزل سبك عراقى، این اقبال را یافته كه نیروى بالیدن در كناردرختان برومند و تنومند غزل فارسى را به دست آورد. او در سال ۱۳۲۵ مجموعه "نخستین نغمه ها" را كه شامل اشعارى به شیوه كهن است، منتشركرد. "سراب" نخستین مجموعه دوست به اسلوب جدید، اما قالب، همان چهارپاره است با مضمونى از نوعى تغزل و بیان احساسات و عواطف فردى، عواطفى واقعى و طبیعى. مجموعه "سیاه مشق" با آنكه پس از سراب منتشرشده، شعرهاى سالهاى ۲۵ تا ۲۹ شاعر را دربرمى گیرد. دراین مجموعه، سایه تعدادى از غزلهاى خود را چاپ كرد و توانایى خویش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا كه مى توان گفت تعدادى از غزلهاى او از بهترین غزل هاى دوران معاصر به شمار مى رود.
اما سایه در مجموعه هاى بعدى، آواى دل دردمند و ترانه هاى عاشقانه را رها كرده با مردم همگام مى شود و مجموعه شبگیر، پاسخگوى این اندیشه تازه اوست كه دراین رابطه اشعار اجتماعى با ارزشى را پدید مى آورد.
سایه را مى توان از تواناترین شاعران وبهترین غزلسراى معاصر دانست كه با زبانى توانا و دركى تازه درمجموعه "چندبرگ از یلدا" در سال ۱۳۳۴ راه روشن و تازه اى در شعر معاصر گشود.
مضامین گیرا و دلكش، تشبیهات و استعارات و صور خیال بدیع، زبان روان و موزون و خوش تركیب و هم آهنگ با غزل از ویژگى هاى شعر سایه است.
گذشته از اینها هوشنگ ابتهاج را مى توان از تواناترین شعراى آرمانگراى نمادپرداز دانست. چه او هم در غزل و هم دركارهاى نو لحظه اى از اندیشه به "هدف" غافل نمى ماند و درعین حال "جوهر شعرى" را با ظرافت تمام چون شیشه اى در بغل سنگ نگاه مى دارد.
دیگر این پنجره بگشاى كه من‎/به ستوه آمدم از این شب تنگ.‎/دیرگاهى است كه در خانه همسایه من خوانده خروس.‎/وین شب تلخ عبوس‎/مى فشارد به دلم پاى درنگ
دیرگاهى است كه من در دل این شام سیاه‎/،پشت این پنجره بیدار و خموش‎/،مانده ام چشم به راه.‎/همه چشم و همه گوش.‎/مست آن بانگ دلاویز كه مى آید نرم‎/محو آن اختر شبتاب كه مى سوزد گرم‎/مات این پرده شبگیر كه مى بازد رنگ.‎/آرى این پنجره بگشاى كه صبح‎/مى درخشد پس این پرده تار.‎/مى رسد از دل خونین سحر بانگ خروس.‎/وز رخ آینه ام مى سترد زنگ فسوس‎/بوسه مهر كه در چشم من افشانده شرار‎/خنده روز كه با اشك من آمیخته رنگ...
شعر ابتهاج و نام سایه را هرگز نمى توان فراموش كرد، اگر قرار باشد كه از ادب و ادبیات صدسال اخیر سخن گفت و حرفى زد و مطلبى نوشت. غزل هاى او را بسیارى از بزرگان ادبیات دوران اخیر تحسین كرده اند و شاعر نوجویى مثل فروغ غزل معروفى در استقبال از شعر سایه سروده است و دكتر شفیعى كدكنى كه گزینه اشعار او را با نام "آینه در آینه" جمع آورى كرده، درباره اش مى گوید: "كمتر حافظه فرهیخته اى است كه شعرى از روزگار ما به یادداشته باشد و در میان ذخایرش نمونه هایى از شعر و غزل سایه نباشد.

علی استادی

  

[ سه شنبه سوم مرداد 1391 ] [ 11:51 ] [ ]

به كويت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل اميد درمان داشتم درمانده تر رفتم

تو كوته دستی ام می خواستی ورنه من مسكين
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم

نيامد دامن وصلت به دستم هر چه كوشيدم
زكويت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم

حريفان هر يك آوردند از سودای خود سودی
زيان آورده من بودم كه دنبال هنر رفتم

 ندانستم كه تو كی آمدی ای دوست كی رفتی
 به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم

مرا آزردی و گفتم كه خواهم رفت از كويت
بلی رفتم ولی هر جا كه رفتم دربدر رفتم

به پايت ريختم اشكی و رفتم در گذر از من
از اين ره بر نميگردم كه چون شمع سحر رفتم

تو رشك آفتابی كی به دست سايه مي آیی
دريغا آخر از كوی تو با غم همسفر رفتم

[ شنبه سی و یکم تیر 1391 ] [ 12:56 ] [ ]

گل می رود از بستان بلبل ز چه خاموشی

وقت است که دل زین غم بخراشی و بخروشی


ای مرغ بنال ای مرغ آمد گه نالیدن

گل می سپرد ما را دیگر به فراموشی


آه ای دل ناخرسند در حسرت یک لبخند

خون جگرم تا چند می نوشی و می نوشی


می سوزم و می خندم ، خشنودم و خرسندم

تا سوختم چون شمع می خواهی و می کوشی


تو آبی و من آتش وصل تو نمی خواهم

این سوختنم خوش تر از سردی و خاموشی


[ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 ] [ 11:32 ] [ ]
زین بیش از پس و پیش زلف دو تا مگستر 

در پیش پای دل ها دام بلا مگستر 


تا کی کنی پریشان دل های مبتلا را

آن خرمن بلا را پیش صبا مگستر


بر پای مرغ مألوف کس رشته می نبندد

دام فسون خدا را بر آشنا مگستر


من خود به خواهش خویش سر در پی ات نهادم

دستان مساز و دامم در پیش پا مگستر


چون شب سیاه کردی بر سایه روز روشن
بر آن مه دو هفته زلف دو تا مگستر
[ دوشنبه نوزدهم تیر 1391 ] [ 12:36 ] [ ]
موج رقص انگیز پیراهن چو لغزد بر تنش

جان به رقص آید مرا از لغزش پیراهنش

حلقه ی گیسو به گرد گردنش حسرت نماست

ای دریغا گر رسیدی دست من در گردنش

هر دمم پیش آید و با صد زبان خواند به چشم

وین چنین بگریزد و پرهیز باشد از منش

می تراود بوی جان امروز از طرف چمن

بوسه ای دادی مگر ای باد گل بو بر تنش 

همره دل در پی اش افتان و خیزان می روم

وه که گر روزی به چنگ من در افتد دامنش 

در سراپای وجودش هیچ نقصانی نبود 

گر نبودی این همه نامهربانی کردنش 

سایه کی باشد شبی کان رشک ماه و آفتاب 

در شبستان تو تابد شمع روی روشنش
[ جمعه نهم تیر 1391 ] [ 18:39 ] [ ]

زمانه قرعه ی نو می‌زند به نام شما
خوشا شما که جهان می‌رود به کام شما

درین هوا چه نفس‌ها پر آتش است و خوش است
که بوی عود دل ماست در مشام شما

تنور سینه ی سوزان ما به یاد آرید
کز آتش دل ما پخته گشت خام شما

فروغ گوهری از گنج خانه ی دل ماست
چراغ صبح که برمی‌دمد ز بام شما

ز صدق آینه کردار صبح‌خیزان بود
که نقش طلعت خورشید یافت شام شما

زمان به دست شما می‌دهد زمام مراد
از آنکه هست به دست خرد زمام شما

همای اوج سعادت که می‌گریخت ز خاک
شد از امان زمین دانه‌چین دام شما

به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد
که چون سمند زمین شد سپهر رام شما

به شعر سایه در آن بزمگاه آزادی
طرب کنید که پر نوش باد جام شما
[ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 ] [ 14:23 ] [ ]
بعد از مدت ها دوباره برگشتم تا دوباره شعرهای استاد هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه) رو در این وبلاگ بنویسم.

و با قطعه زیبای حسرت دوباره فعالیتم رو شروع می کنم.


حسرت

تا دور گشتی ای گل خندان ز پیش من

ابر آمد و گریست به حال پریش من


ای گل بهار آمد و بلبل ترانه ساخت

دیگر بیا که جای تو خالی ست پیش من


[ سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391 ] [ 15:53 ] [ ]
برچسب‌ها وب
دیر (1)
امکانات وب