|
اشعار سایه - هوشنگ ابتهاج
| ||
|
مهی که مزد وفای مرا جفا دانست دلم هر آنچه جفا دید ازو وفا دانست روان شو از دل خونینم ای سرشک نهان چرا که آن گل خندان چنین روا دانست صفای خاطر آیینه دار ما را باش که هر چه دید غبار غمش صفا دانست گرم وصال نبخشند خوشدلم به خیال که دل به درد تو خو کرد و این دوا دانست به حیرتم که صبا قصه از کجا دانست ز چشم سایه خدا را قدم دریغ مدار که خاک راه تو را عین توتیا دانست برچسبها: توتیا, مهی که مزد وفای مرا جفا دانست, چرا که آن گل خندان چنین روا دانست, گرم وصال نبخشند خوشدلم به خیال, ز چشم سایه خدا را قدم دریغ مدار [ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 14:35 ] [ ]
صد ره به رخ تو در گشودم من بر تو دل خویش را نمودم من جان مایه ی آن امید لرزان را چندان که تو کاستی، فزودم من می سوختم و مرا نمی دیدی امروز نگاه کن که دودم من تا من بودم نیامدی، افسوس! وانگه که تو آمدی، نبودم من برچسبها: دیر, صد ره به رخ تو در گشودم من, جان مایه ی آن امید لرزان را, می سوختم و مرا نمی دیدی, وانگه که تو آمدی [ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 ] [ 17:51 ] [ ]
دل می ستاند از من و جان می دهد به من آرام جان و کام جهان می دهد به مندیدار تو طلیعه ی صبح سعادت است تا کی ز مهر طالع آن می دهد به مندلداده ی غریبم و گمنام این دیار زان یار دلنشین که نشان می دهد به منجانا مراد بخت و جوانی وصال توست کو جاودانه بخت جوان می دهد به منمی آمدم که حال دل زار گویمت اما مگر سرشک امان می دهد به منچشمت به شرم و ناز ببندد لب نیاز شوقت اگر هزار زبان می دهد به منآری سخن به شیوه ی چشم تو خوش ترست مستی ببین که سحر بیان می دهد به منافسرده بود سایه دلم بی هوای عشق این بوی زلف کیست که جان می دهد به من برچسبها: شرم و شوق, دل می ستاند از من, دیدار تو, بوی زلف, چشم تو [ جمعه یازدهم اسفند 1391 ] [ 11:12 ] [ ]
زين گونهام كه در غم غربت شكيب نيست گر سر كنم شكايت هجران غريب نيستجانم بگير و صحبت جانانهام ببخش كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيستگم گشتهی ديار محبت كجا رود؟ نام حبيب هست و نشان حبيب نيستعاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیستدر كار عشق او كه جهانیش مدعی است اين شكر چون كنیم كه ما را رقیب نیستجانا نصاب حسن تو حد كمال یافت وین بخت بین كه از تو هنوزم نصیب نیستگلبانگ سایه گوش كن ای سرو خوش خرام كاین سوز دل به نـالهی هر عندليب نيست * این شعر را محمد اصفهانی نیز اجرا کرده است. برچسبها: بی نشان, زين گونهام كه در غم غربت شكيب نيست, جانم بگير و صحبت جانانهام ببخش, گم گشتهی ديار محبت كجا رود, عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد [ چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ] [ 13:10 ] [ ]
دیروز دلم خیلی گرفته بود . گفتم همیشه میگن فال حافظ ، حالا این بار من بیام و از کتاب سایه بزرگ (هوشنگ ابتهاج) یه فال بگیرم . شعر جالبی اومد. گفتم بیام و اینجا قرارش بدم. حال و هوای من رو که خیلی عوض کرد.امیدوارم لذت ببرید. دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن ز روزگار میاموز بی وفایی را خدای را که دگر ترک بی وفایی کن بلای کینه ی دشمن کشیده ام ای دوست تو نیز با دل من طاقت آزمایی کن شکایت شب هجران که می تواند گفت حکایت دل ما با نی کسایی کن بگو به حضرت استاد ما به یاد توایم تو نیز یادی از آن عهد آشنایی کن نوای مجلس عشاق نغمه ی دل ماست بیا و با غزل سایه همنوایی کن * این شعر را استاد هوشنگ ابتهاج برای استاد حسن کسایی سروده است. حسن کسائی (۳ مهر ۱۳۰۷، اصفهان - ۲۵ خرداد ۱۳۹۱، اصفهان) از استادان برجستهٔ موسیقی ایرانی و نوازندهٔ سرشناس نی بود. به واقع می توان استاد حسن کسایی را همراه با استاد جلیل شهناز (نوازنده تار) برترین موسیقی دانان و نوازندگان ایران دانست. استاد حسن کسایی در ۲۵ خرداد ۱۳۹۱ درگذشت. روحش شاد. برچسبها: استاد حسن کسایی, دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن, حکایت دل ما با نی کسایی کن, فال حافظ, استاد جلیل شهناز [ جمعه بیست و چهارم آذر 1391 ] [ 11:40 ] [ ]
به من ز بوی تو باد صبا دریغ نکرد ز آشنا نفس آشنا دریغ نکرد چو غنچه تنگ دلی هرگزش مباد آن گل که بوی خوش ز نسیم صبا دریغ نکرد صفای آیینه ی روی آن پری وش باد
وگرنه یار به من از وفا دریغ نکرد
که دید درد مرا و دوا دریغ نکرد
که سایه از سرما چون هما دریغ نکرد
ز آب دیده ی من خاک پا دریغ نکرد
بیا که دیده ی من از تو جا دریغ نکرد
که سایه با تو چو نی از نوا دریغ نکرد برچسبها: سایه هما, به من ز بوی تو باد صبا دریغ نکرد, که سایه از سرما چون هما دریغ نکرد, بر آستان نظر اشک پرده دار دل است, از آن لب شکرینم به بوسه ای بنواز [ چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 ] [ 12:3 ] [ ]
دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود هوا گرفته ی عشق از پی هوس نرودبه بوی زلف تو دم می زنم درین شب تار وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرودچنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم که یاد باغ بهشتش درین قفس نرود
نثار آه سحر می کنم سرشک نیاز که دامن توام ای گل ز دسترس نروددلا بسوز و به جان بر فروز آتش عشق کزین چراغ تو دودی به چشم کس نرودفغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است که کار دلبری گل ز خار و خس نروددلی که نغمه ی ناقوس معبد تو شنید چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرودبر آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر که هر که پیش تو ره یافت بازپس نرود برچسبها: سرشک نیاز, دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود, نثار آه سحر می کنم سرشک نیاز, دلی که نغمه ی ناقوس معبد تو شنید, که کار دلبری گل ز خار و خس نرود [ سه شنبه چهاردهم آذر 1391 ] [ 11:2 ] [ ]
گر چشم دل بر آن مه آیینه رو کنی سیر جهان در آینه ی روی او کنی خاک سیه مباش که کس برنگیردت آیینه شو که خدمت آن ماهرو کنی جان تو جلوه گاه جمال آنگهی شود کایینه اش به اشک صفا شست و شو کنی خواب و خیال من همه با یاد روی توست تا کی به من چو دولت بیدار رو کنی درمان درد عشق صبوری بود ولی با من چرا حکایت سنگ و سبو کنی خون می چکد ز ناله ی بلبل درین چمن فریاد از تو گل، که به هر خار خو کنی دل بسته ام به باد، به بوی شبی که زلف بگشایی و مشام مرا مشکبو کنی اینجاست یار گم شده گرد جهان مگرد خود را بجوی سایه اگر جست و جو کنی برچسبها: یار گم شده, گر چشم دل بر آن مه آیینه رو کنی, خواب و خیال من همه با یاد روی توست, اینجاست یار گم شده گرد جهان مگرد, فریاد از تو گل که به هر خار خو کنی [ دوشنبه سیزدهم آذر 1391 ] [ 10:39 ] [ ]
چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم من هنوز آرزوی فرصت پرواز کنم چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم تا در آغوش تو سوز غزلی ساز کنم شکوه های شب هجران تو آغاز کنم از دل مرده بر آرم دم و اعجاز کنم که نیازت بدهم آخر ، اگر ناز کنم خیز تا قصه ی آن سرو سرافراز کنم برچسبها: حسرت پرواز, چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم, بلبلم, لیک چو گل عهد ببندد با زاغ, بوسه می خواستم از آن مه و خوش می خندید, سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش [ جمعه نوزدهم آبان 1391 ] [ 10:44 ] [ ]
بیا که بار دگر گل به بار می آید بیار باده که بوی بهار می آید هزار غم ز تو دارم به دل، بیا ای گل که گل شکفته و بانگ هزار می آید طرب میانه ی خوش نیست با منش چه کنم خوشا غم تو که با ما کنار می آید نه من ز داغ تو ای گل به خون نشستم و بس که لاله هم به چمن داغدار می آید دل چو غنچه ی من نشکفد به بوی بهار بهار من بود آن گه که یار می آید نسیم زلف تو تا نگذرد به گلشن دل کجا نهال امیدم به بار می آید بدین امید شد اشکم روان ز چشمه ی چشم که سرو من به لب جویبار می آید مگر ز پیک پرستو پیام او پرسم وگرنه کیست که از آن دیار می آید دلم به باده و گل وا نمی شود، چه کنم که بی تو باده و گل ناگوار می آید بهار سایه تویی ای بنفشه مو باز آی که گل به دیده ی من بی تو خار می آید برچسبها: پیام پرستو, بیا که بار دگر گل به بار می آید, بهار سایه تویی ای بنفشه مو باز آی, طرب میانه ی خوش نیست با منش چه کنم, بدین امید شد اشکم روان ز چشمه ی چشم [ شنبه یکم مهر 1391 ] [ 12:23 ] [ ]
ای فرستاده سلامم به سلامت باشی غمم آن نیست كه قادر به غرامت باشی
تو مگر صاحب اعجاز و كرامت باشی
سر فرود آری و مایل به اقامت باشی
مگر ای وعده ، به دیدار قیامت باشی
سزدت گر همه با اشک ندامت باشی
تا نه تنها تو سزاوار ملامت باشی
یاد كردی به سلامم به سلامت باشی برچسبها: اشک ندامت, ای فرستاده سلامم به سلامت باشی, سزدت گر همه با اشک ندامت باشی, ای که هرگز نکند سایه فراموش تو را, یاد کردی به سلامم به سلامت باشی [ سه شنبه هفتم شهریور 1391 ] [ 10:14 ] [ ]
چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت نامهربان من که به ناز از برم گذشت از حسرت گلی که ز چشم ترم گذشت چون برق خنده ای زد و از منظرم گذشت آمد ولی چو باد به خاکسترم گذشت دل آنگهت شناخت که آب از سرم گذشت منت کش خیال توام کز سر کرم همخوابه ی شبم شد و بر بسترم گذشت دیر آمدی و کار گل پرپرم گذشت هر آرزو که از دل خوش باورم گذشت هر دم که خاطرات تو از خاطرم گذشت این دود آه و شعله که بر دفترم گذشت برچسبها: خاکستر, چون خواب ناز بود که باز از سرم گذشت, آمد ولی چو باد به خاکسترم گذشت, جان پرورست لطف تو ای اشک ژاله لیک, صد چشمه اشک غم شد و صد باغ لاله داغ [ پنجشنبه دوم شهریور 1391 ] [ 11:0 ] [ ]
رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم آشنای تو دلم بود و به دست تو سپردم که دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم آتش آه به دل هست نگویی که فسردم من بی دل نتوانم که به گرد تو نگردم حیف من بلبل خوش خوان که همه خار تو خوردم غزلم قصه ی دردست که پرورده ی دردم سایه آن را که طبیب دل بیمار شمردم [ پنجشنبه پنجم مرداد 1391 ] [ 12:49 ] [ ]
همه چیز درباره امیرهوشنگ ابتهاج
(سایه) امیرهوشنگ ابتهاج (هـ. الف. سایه) شاعر و ادیب - سرودن ترانه هاى جاویدانى همچون "تو اى پرى كجایى" با صداى
قوامى و دیگران
ممكن است گفته شود كه دلیل نفوذ اشعار ابتهاج در میان طبقات
مختلف اجتماعى و دو، سه نسل گذشته و امروز توسل خوانندگان موسیقى به اشعار اوست.
این جمله غلطى نیست و ادعاى بى راهى نمى نماید. اما باید اضافه كرد كه تسلط و
مهارت وشناخت ابتهاج بر موسیقى چنان است كه با اشعارش بارها به موسیقیدانهاى
ایرانى بویژه موسیقیدانان سرشناسى چون محمدرضا شجریان و لطفى و... جهت واقعى را
نمایانده. و این كار او نه از طریق زد و بند و نصیحت ونقد و غیره كه تنها از طریق
همان شعر صورت پذیرفته است. علی استادی [ سه شنبه سوم مرداد 1391 ] [ 11:51 ] [ ]
به كويت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم [ شنبه سی و یکم تیر 1391 ] [ 12:56 ] [ ]
گل می رود از بستان بلبل ز چه خاموشی وقت است که دل زین غم بخراشی و بخروشی گل می سپرد ما را دیگر به فراموشی خون جگرم تا چند می نوشی و می نوشی تا سوختم چون شمع می خواهی و می کوشی این سوختنم خوش تر از سردی و خاموشی [ سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391 ] [ 11:32 ] [ ]
زین بیش از پس و پیش زلف دو تا مگستر در پیش پای دل ها دام بلا مگستر آن خرمن بلا را پیش صبا مگستر دام فسون خدا را بر آشنا مگستر دستان مساز و دامم در پیش پا مگستر بر آن مه دو هفته زلف دو تا مگستر [ دوشنبه نوزدهم تیر 1391 ] [ 12:36 ] [ ]
موج رقص انگیز پیراهن چو لغزد بر تنش جان به رقص آید مرا از لغزش پیراهنش حلقه ی گیسو به گرد گردنش حسرت نماست ای دریغا گر رسیدی دست من در گردنش هر دمم پیش آید و با صد زبان خواند به چشم وین چنین بگریزد و پرهیز باشد از منش می تراود بوی جان امروز از طرف چمنبوسه ای دادی مگر ای باد گل بو بر تنش همره دل در پی اش افتان و خیزان می روموه که گر روزی به چنگ من در افتد دامنش در سراپای وجودش هیچ نقصانی نبود گر نبودی این همه نامهربانی کردنش سایه کی باشد شبی کان رشک ماه و آفتاب در شبستان تو تابد شمع روی روشنش [ جمعه نهم تیر 1391 ] [ 18:39 ] [ ]
زمانه قرعه ی نو میزند به نام شما که بوی عود دل ماست در مشام شما تنور سینه ی سوزان ما به یاد آرید کز آتش دل ما پخته گشت خام شما فروغ گوهری از گنج خانه ی دل ماست چراغ صبح که برمیدمد ز بام شما ز صدق آینه کردار صبحخیزان بود که نقش طلعت خورشید یافت شام شما زمان به دست شما میدهد زمام مراد از آنکه هست به دست خرد زمام شما همای اوج سعادت که میگریخت ز خاک شد از امان زمین دانهچین دام شما به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد که چون سمند زمین شد سپهر رام شما به شعر سایه در آن بزمگاه آزادی طرب کنید که پر نوش باد جام شما [ یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 ] [ 14:23 ] [ ]
بعد از مدت ها دوباره برگشتم تا دوباره شعرهای استاد هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه) رو در این وبلاگ بنویسم. و با قطعه زیبای حسرت دوباره فعالیتم رو شروع می کنم. حسرت تا دور گشتی ای گل خندان ز پیش من ابر آمد و گریست به حال پریش من ای گل بهار آمد و بلبل ترانه ساخت دیگر بیا که جای تو خالی ست پیش من [ سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391 ] [ 15:53 ] [ ]
|
||